|
قلب تاريخ همين جاست...شرهاني از هر سرجدا شده بگذار بگذرم...از زخمهاي وا شده بگذار بگذرم
|
دیر آمدی ای جان عاشق بی چتر و بارانی از این باد ای تکه تکه روح معصوم ای تار و پود رفته از یاد
دیرآمدی تا قد کشیدم با خاطراتی از تو در سر دیر آمدی از باد و باران دیر آمدی! سرباز آخر
پنهان شدی در خاک شاید خاک از تن تو جان بگیرد تا شهر تنها باشد و ابر دلشوره ی باران بگیرد
امروز دست آشنایی بیرون کشید از عمق خاکت کم کم به یاد خاک آمد انگشتر و مهر و پلاکت
در شهر می پیچد دوباره بوی گلاب و اشک و شیون تا شیشه ی عطر تنت را از خاک بیرون می کشم، من
این ریشه های مانده در خاک دلشوره ی توفان ندارند پایان این افسانه ها کو افسانه ها پایان ندارند عبدالجبارکاکائی پ ن : عشق یعنی استخوان و یک پلاک... پ ن : با رویش شکوفه ها با صلواتی یاد شهیدان کنیم... [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 21:32 ] [ ثمرشمس ]
[ ]
سلام... من که یادم نیست...اما مادر می گفت...گفته ای بعد باران برمی گردی... من اینجا نشسته ام... این محیط را و زبان مردمش رانمی فهمم ... تنها نمی توانم...من هم می خواهم بیایم... خسته شدم...صبر فقط من؟...انتظار فقط من؟... دیگران از دردهای این زمین مسموم سهمی نمی برند؟...آری بی توجهی های اخیرت حسودم کرده...قهر؟نه!...دلخورم... اگر می دانستم خلف وعده میکنی، کلاس اول به جای آمد نیامد را تمرین می کردم... و دیگر...باران را... که ساعت دیدار نامیدی... نمی ستودم... .. همین...
پ ن : دور از من و عمه کجا ها رفته ای که ؟ یک جای سالم در سرت حتی نداری حتی پر از زخم و جراحت هم که باشی زیباترین بابای دنیا تا نداری با دختر تو دختران شام قهرند با طعنه می گویند تو بابا نداری من را به ببر همراه خود تا که بفهمم تو دوست داری دخترت را یا نداری ؟ پ ن : التماس دعا...زیاد... [ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 12:46 ] [ ثمرشمس ]
[ ]
سلام بابا... چيه؟...آره دوباره اخمام توهمه...بله عصبانيم...بغض داره خفم ميكنه...داغونم بابا... مم...مثل چي مثل اون كاغذ مچاله هاي ته سطل كه هي واست مينويسم و نميشه خط خطي ميكنم و بعدم مچاله...بله يه كمم خط خطي ام... از همه دلگيرم...از دوستام...از استادام...از عموها...از دايي ها ....از...بله حتي از تو...از تو ام دلگيرم... تازه نمي دوني مي خوام قهر كنم با همه...بله حتي با تو... مگه نميگن دخترا باباين...؟پس چرا هوامو نداري با مرام؟... اون چه گندي بود جلو استاد و بچه ها زدم... چرا با دوستام نرفتم بيرون؟... چرا من هميشه تنهاكه ميشم مثل ديونه ها با خودم حرف مي زنم... چرا هيچ وقت نمياي درسمو بپرسي از معلمم... چرا اون موقعه كه واسه گروه سرود 22 بهمن مدرسه انتخاب شدم نيومدي نگام كني... تازه تئاترم بازي كردم... خيلي چشمام گشت...نبودي كه واسم دست بزني...خيس شد...بستمشون... اون موقع كه اسممو تو صف كلاس اول صدا كردنو حواسم نبود و مامان جام حاضر گفت اون موقع هم نبودي... مم...چطوره 1 كم برگرديم عقب اون موقع كه تو مهدكودك محمد بيچاره رو تا مي خورد زدم اون موقع هم نبودي بابا... قبل اون 1 بار كه اومدي پشت در قايم شدم كه بترسونتمت...ديگه يادم نمياد... ترسيدي بابا؟....بعيد مي دونم...اگه مي ترسيدي كه من مجبور نبودم پايان نامم تنها بنويسم... خسته شدم بابا...ديگه نمي خوام...غر نمي زنم واقعا خستم... خستم بابا... انقدر كه صدات زدمو و نيومدي و...چشمام هنوز از ديوار آويزانند....نمي آيي نه؟...خيس مي شوم...مثل هميشه چتر ندارم....
پ ن :گاهي گمان نمي كني و مي شود...گاهي نمي شود كه نمي شود...دكتر شريعتي... [ شنبه ششم آذر 1389 ] [ 15:24 ] [ ثمرشمس ]
[ ]
سلام بابا... سلام كرديمااااااااااااااااااا... انگار جواب سلام واجبه... بابا؟...ب ا ب ا؟ دلم تنگه بابا...دلم داره از غصه ميپوكه بابا... نميشه بگي كجايي نه؟ حتي به من بابا؟ ميدوني چند ساله چشمام كه نه نگاهم لبريز ميشه و سر ميره...ميدوني از گرماي چي به جوش مياد ؟ از تلخي انتظار...خسته شدم مرد مومن1 سال نه 2 سال نه 3 سال نه...آخه با معرفت بيست و چند ساله... باباب جون خودت دارم كم ميارم... كاش حداقل ميدونستم كجايي... هنوز شرهاني و نگشتن بابا...يعني اونجايي؟توكه جنوب بودي ... اي خداااااااااااااا... بابا يعني ميشه اونجا باشي؟ ميشه اين سرگرداني من از كل ايران به 1 قطعه تو گلزار متمركز شه؟ميشه؟من به همين 1 مترم راضيم بابا... . . كجاي تن نازنينت تير خورد...كجات درد ميكنه بابا؟ بگو بيام برات ببندمش؟ با مرام منو به كي سپردي رفتي؟ به خدا؟ باشه ... قانع شدم... . . . پ ن : من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم، وبه اندازه هر برق نگاهت نگران،تو به اندازه تنهايي من شاد بمان... پ ن :به اندازه تنهايي هايم محتاج دعايم...علي علي [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 16:18 ] [ ثمرشمس ]
[ ]
اين پست از دلنوشته هاي همون سرباز روح الله كه تو پست قبلي معرفيش كردم... دستشون نزدم كه بكر بخونين...كه ببينين تفاوت ما رياكارا با اين جامونده هاي زلال از كجاست تا كجا... فاز اول زندگي: تو كوچه هاي سرد...به اميد وصل يار... خدايا خسته شديم...مارو ببر پيش خودت ،اما نه! يادت نره!نه اينطوري،قولاي شب قدر رو به ياد داري... دلاي شكسته رو به ياد داري... . . راستي با آوازاي ديشبت فرشته سومم شدي... يكي خوبي هارو ده برابر مي نويسه ... چپيه بدي هارو يه برابر البته راستيه رييسه ... تو هم همراه اونا هرجا هستم خيالت با من است... با چهره ملوس دوست داشتنيت ،با من بمان مدام با فرشته ها بساز گاهي برايم بخوان... تاغربت دنيا را سر كنيم و بسلامت برگرديم... فاز دوم مرگ: وقتي به خواب بريم برا هميشه... نه هميشه هميشه... بلكه ميليونها سال ...شايد بشه... اونوقت خواب شيرين پاره نميشه... فرشته ها ميرن برا هميشه... قيامت كه بشه ،بيدار ميشيم... ديگه خواب شيرين تموم ميشه.. فاز سوم آخرت: زندگي شروع ميشه... اينجا چقدر دل انگيزه ... آسمون صاف و قشنگه... همه جا چراغوني ،جوي آب پرنده ها،همسايه ها... سلام!!!توكجا اينجا كجا... پ ن : دعامون كنين...همين... [ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ 16:17 ] [ ثمرشمس ]
[ ]
آدمه آروميه ...دير عصباني ميشه...اكثر شبا كابووس ميبينه... تو خواب داد ميزنه... از سربازاي روح الله بوده... دليلشو كه ميپرسي سكوت ميكنه... آما از خاطره هاش كه ميگه ميفهمي.... يادمه يه بار مي گفت....وقتي خمپاره مي زنن از صداي زياد بي هوش ميشه... وقتي چشم باز ميكنه ميبينه بين شهدا گذاشتنش... خب!!حق داره سخته تا اونجا بري و برت گردونن....سخته... سخته...سوختن...و از اون سختر سوختن و موندن... انگار مجبوري با اين آتيش توي سينت راه بري... بخندي ....گريه كني .... دوست داشته باشي ...زندگي كني يا اصلا فقط زنده باشي و هيچي بروت نياري...سخته... ماهاعقب افتاديم...زياااااااااددد پ ن :محتاج دعاييم ...اگه دلتون لرزيد...چشماتون پرشد و باريد...ماروهم...
[ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ 15:53 ] [ ثمرشمس ]
[ ]
سلام امروز شروع ميكنم...به ياد پدر گمنامي كه خيلي قشنگ لالايي ميخونه...و همه پدرايي كه گمنامن...
[ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ] [ 15:48 ] [ ثمرشمس ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |